
بیا تا هوا تر وتازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی رود.
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و شاد زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
آب جیحون فرونشست؛ ریگ آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد ...

یاد بخارای من، ایل من ادبیات سال سوم بخیر. زمانی که آن را در کلاس میخواندیم، فکر روزی را نمی کردم که شرح حال خودم بشود. این قسمتش تو کتاب نبود. اما ...:
..."سال های بسیار در این گیرودار بودم که کجا زندگی کنم. کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم. به هردو محیط دل بسته بودم. نمی توانستم از هیچ یک جدا شوم. همین که در شهر دست به کاری می زدم یاد ایل فرارم می داد. همین که مدتی در ایل می ماندم هوای شهر بی قرارم می کرد. بین ایل و شهر سرگردان بودم. به گیاهی میماندم که ریشه اش در ایل و ساقه اش در شهر بود. از یکی غذا و از دیگری هوا میخواست."
سال 1387 هم دارد زمزمه میکند: "بار و بندیلو ببند...اینجا دیگه جای تو نیست". بلیطش را خریده و شاید منتظر است تا امتحان DS یا پروژه شبکه یا تمرین معماری اش تمام شود و برود!
فقط خدا میداند که این آخرین بار توی ولوو چه برمن گذشت تا رسیدم به مدخل بخارایم، کاشان. جایی که میدانم یه بابای بزرگ اونجا واستاده و چشم به انتظار رسیدن یک عدد محبوبه کوچولو. فقط خدا می داند که چه قدر دلم برای خانه تنگ شده بود. چه قدر دلم لک زده برای وارونق، ، قمصر، برزک، نشلج، ارمک، مرق، سادیان، حسنارود و گلستانه و دشت های چه فراخش و کوههای چه بلندش و بوی علفش و خانه آبی ای که آبی نیست ولی آبی هست، برای مشهد قالی و چینی نازک تنهایی سهراب و شهر گمشده اش و کاج بلندش و شب بوهایش و زندگی ای که میگفت ״چیزی بود مثل یک بارش عید و یک چنار پر سار״، برای آقا علی عباس و شبهایی که با ترس پشه سالک آنجا میخوابیدیم ، برای باغ فین، برای سیلکی که چهار سال تمام هر روز صبح و ظهر در مسیر مدرسه از دور میدیدمش، برای مدخل، بازار، برای نیاسر و آبشارش و آتشکده اش و برای صد هزاران خنده گلهای محمدی اش و زنبورهایی که پروانه وار به گرد شمع عارض گلها، ویزویزناک می رقصند و بال می زنند. برای دره پریان که الان دریای شکوفه است؛

برای جزیره سرگردان و دریاچه نمکین! چه قدر دلم تنگ شده برای اون پارچه دوغ و نعنا وسط سفره. برای سماور و قوری چای و خسته از چای کیسه ای. فقط خدا میداند که چه قدر دلتنگ بودم برای شکوفه های به حیاط خانه، آلوچه خانوم، آقا نارنج، آقا عناب، انجیر خان، مش انگور ، یاسی خانوم، خانم توت و بقیه همسایه ها وچقدر نگرانشان که نکند مثل پارسال که آقا نارنج داداش بزرگشو تو سرما از دست داد، دست غدار طبیعت آنها را داغدار کرده باشد! برای آجرای زرد خونه! برای گلسر قرمز کوچولوییهام که به دیوار آویزونه.
آخی... دلم گشاد شد! خدا را شکر که همه چیز سرجاشه. گل سرم روی دیواره هنوز و وقتی از کنارش رد میشم چشمک میزنه. باغ پیر دوباره داره جوان میشه. آلوچه خانوم دامن گل گلی پوشیده و یه تاج سفید هم برسر گذاشته. پیچ امین الدوله خانوم( همون یاسی) عجب زلفهایی افشون کرده و چه تابی به گیسوان شکن در شکنش داده و این دل غمزده که... . آقا عناب رو نیگاه کن... صاف داره میره تو آسمونا. یادم باشه بهش بگم سفارش ما رو به اون بالایی بکنه. نیم وجبی عجب قدی کشیده ها.. باید به بابا بگم واسش آستین بزنه بالا!
امشب... بعد از مدتها اولین شب آرامش منه! و من هیچ گاه درک نمیکنم این حرف سهراب را که: ״چه اهمیت دارند گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟! ״و هیچگاه هر کجا هستم آسمان مال من نبوده و نیست. تنها آسمانی که مال من است آسمان خونمونه و تنها محبوبه ای که متعلق به آسمون خونمونه، منم!
۱۳۸۷/۱۲/۲۱
پ.ن۱: قرار نبود اینجا ثبت بشه. ولی نمیدونم چرا بعد ۸ روز یهو شد! دل نوشته ها نباید توسط خیلیا خونده بشن! اینجا هم از اون افراد زیاد میان و میرن! میشه خواهش کنم نخونن ؟!(نه خیر نمیشه!)
پ.ن۲: ساعت هفت و پنجاه دقیقه است. در حداکثر فاصله از تلویزیونم. اما صداش میرسه که داره برنامه های نوروزی رو تبلیغ میکنه. دارم کتاب میخونم. بابام که تازه از خواب بیدار شده میگه: ۱۰ دقیقه دیگه کلاه قرمزیه! من اینجوری: اسمایلی مااااا!
پ.ن۲ پریم: تا چند روز دیگه خونه این طوری میشه و کسی دیگه حریف خودنمایی های اون پیچ امین الدوله ی وروجک نمیشه:

پ.ن۳: سال ۲۰ هم داره سپری میشه محبوبه خانوم! بیداری یا که همچنان در خواب خرگوشی زمستونی؟!
پ.ن
ویژه: سال نو مبارک.
پ.ن۴: گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...بقیه شو شما بگید...
تو یکی از جلسات درس معماری کامپیوتر، استادمون، دکتر جهانگیر، داشتند، مزایا و معایب سیستم های سنکرون و آسنکرون رو می گفتند. یه مطلبی گفتند در مورد چگونگی انفجار موشک آریان 5 که به درس ربط داشت.
فکر کنم شما هم مثل من بخواهید که در مورد این حادثه و دیگر فاجعه هایی که در طول تاریخ به خاطر باگ های نرم افزاری رخ داده اند، بیشتر بدونید. به خصوص اگه که قراره مهندس کامپیوتر یا فناوری اطلاعات (مهندس هستن اینا هم؟! :p) بشین توصیه میکنیم، مطلب زیر رو بخونید:

1- در سال 1962 یک باگ در نرم افزار پروازی برای کاوشگر فضایی Marine I باعث انحراف مسیر آن شد. تحقیقات نشان داد که یک برنامه نویس هنگام رونوشت برداشتن از کد کامپیوتر پرواز که با دست نوشته شده بود، یک خطی از برنامه را جا انداخته است. اگر نسبت به برنامه نویس منصف باشیم باید گفت که کد اصلی بر روی کاغذی با مداد نوشته شده بود که مسلما سیستم مناسبی برای نوشتن چنین اطلاعات مهمی نبود . خب...سال 1962 بود دیگه! (بازخوبه از مداد استفاده کردن! از این پر ها که می زنن تو جوهر، نبوده!)
نتیجه این بود که 327 ثانیه پس از آنکه کاوشگر 18.2 میلیون دلاری به سمت سیاره زهره پرتاب شد، توسط گروه کنترل ماموریت، بر فراز اقیانوس اطلس نابود شد.
2- در سال 1982 وقتی که سازمان CIA متوجه شد که ...
ادامه مطلب
از مدتها پیش بحث انتخابات شورای صنفی خوابگاه مطرح شده بود. و جالب اینکه مدام توی خوابگاه از پشت بلندگو از بچه ها میخواستند که بیان کاندیدا بشن تا حداقل انتخابات برگزار بشه. به میمنت و مبارکی بالاخره کاندیداها به حد نصاب رسید.
این چند روز هم در ودیوار خوابگاهه که پر شده از تبلیغاتشون. امروز دم نمازخونه خوابگاه ،کاغذی به دیوار نظرمو جلب کرد، فکر کردم این هم تبلیغاته:
اهداف گروه
پارکت کردن کف اتاق ها
کشیدن خط مترو به در خوابگاه
ایجاد فضای سبز و قرمز و آبی و...
احداث بزرگراه خوابگاه به دانشگاه
انتقال برج میلاد به خوابگاه طرشت 2
باز و بسته کردن بند و چسب کفش دانشگاه
افزایش معدل دانشجویان خوابگاهی به اندازه یک نمره
برگزاری کلاسها با اساتید پروازی از دانشگاه شریف به خوابگاه طرشت 2
توزیع خوراکی در بین دانشجویان کوشا در سالن مطالعه
چرخاندن 90 درجه نقشه جغرافیایی در جهت ساعتگرد و انتقال منطقه طرشت به شمال تهران
....اگه کمی انصاف داشته باشیم وضع خوابگاه نسبت به سال قبل تغییر کرده و بهتر شده. مشکلات هنوزم زیادن. اما بهتره بیرون گود که هستیم اینقدر بی انصافانه در مورد فعالیتهاشون قضاوت نکنیم. مثلا وقتی حتی توانایی اداره اتاق خودمون و تمیز نگه داشتن اون و انجام دادن وظایفی که اخلاقا و قانونا به عهده ماست،( از نشستن یک قاشق بعد از خوردن مربا بگیر تا آوردن مدام دوست توی اتاق و در تمام طول شبانه روز حرف زدن و از خاطرات دانشگاه و زندگی گفتن و مزاحم درس خواندن بقیه شدن تا شبها در حالیکه چند نفر خوابند بلند بلند حرف زدن تا تمام وسایل خود را در اتاقی که همه زندگی میکنند پخش و پلا کردن تا ....) رو نداریم نگیم که چرا اعضای شورای صنفی هیچ کاری برای بهتر شدن زندگی ما نمی کنند! اصولا ما آدمای کلا منتقدی هستیم! اما انتقاد را برنمی تابیم و سریعا موضع میگیریم و قبول نمیکنیم و مقابله به مثل میکنیم که تو خودتم فلان کردی! یا اینکه اصلا انتقاد تو کارمون نیست و هیچ چی نمیگیم و میگیم به ما ربطی نداره، بذار هر کی هرکاری خواست بکنه و هرجوری خواست رفتار کنه! و یا اینکه فقط پشت سر یک نفر ازش انتقاد میکنیم( همون غیبت !) و اینقدر شجاعت نداریم و یا اینکه می ترسیم منافع خودمون به خطر بیفته که جلو روی خودش نمیگیم!
به هرحال امیدوارم که خوابگاه با فعالیت اعضایی که انتخاب خواهند شد و با همکاری بچه ها و داشتن حس خواهرانه(1) اونا نسبت به هم به جای بهتری برای زندگی تبدیل بشه. جایی که همه توش احساس راحتی کنند.
(1)- خیلی از ماها فقط ادعای داشتن احساس خواهرانه نسبت به هم داریم. همدیگه رو که می بینیم لبخند میزنیم و به حساب خودمون با خوشرویی جواب هم رو میدیم. احوال همدیگه رو میپرسیم و باهم ارتباط برقرار میکنیم. اما موقع عمل که میشه هیچ نشانی از اون حس خواهرانه نیست. و این یعنی اینکه تو حتی، حتی اون لبخند و خوشرویی فقط به خاطر خودت بوده. هیچوقت دوست ندارم و نتونستم که اینجور باشم. یعنی درحالیکه وظایف اخلاقی و قانونی خودم ( نه بقیه) در قبال یکی رو انجام نمیدم، تو روش لبخند بزنم و بگم که من تو رو دوست دارم!
(2) خونه رو برای همین چیزاش دوست دارم. به این خاطر که اونی که تو روت لبخند میزنه،...:)

