*در راستای نکته ای که در مورد قصدم در تحریم امتحان ساختار به علت طراحی سوالات از ماشین های IBM و Intel ،در پست قبل به آن اشاره کردم، به بلاگی برخورد کردم( همینجا از کسی که امروز لینکی روکه منتهی به اون بلاگ شد، گذاشته بود تشکر میکنم ) که.... بخوانید:
IBM:
شرکت آیبیام یكسال پس از اعلام تشکیل دولت اسراییل نخستین سرمایهگذاریهایش را در سرزمینهای اشغالی شروع کرد و در سال 1381، به پاس نیمقرن خدمات چشمگیرش به این دولت، جایزهی سفیر را از شیمون پرز (نخستوزیر پیشین اسراییل) دریافت نمود.
این شرکت که سابقهی بدی در زمینهی شرایط محیطی کارگران و تخلفات اقتصادی دارد، یکی از سه شرکتی است که در سال 1380، آریل شارون (نخستوزیر پیشین اسراییل) از ایشان تقدیر کرد.
لارنس ریکیاردی که یکی از مدیران ارشد آیبیام است، در گفتگویی با روزنامهی یهودی جروزالمپست بیان کرد: «این سرزمین و آرمانهای والایش برای ما بسیار مهم است.» جالب آنکه این شرکت یکی از مهمترین شریکان صنعتی و اقتصادی حکومت نازی آلمان در زمان جنگ جهانی دوم بوده است.
پروندهی سیاه IBM
· شعبهی آلمانی این شرکت، یکی از سازندگان ماشینهای محاسبهگری بوده است که هیتلر برای ادارهی راهآهن، نگهداری اطلاعات مربوط به اسرای جنگی و ساخت ادوات زرهی به آنها نیاز داشته است. این همکاری از سال 1312 تا 1324 ادامه پیدا کرده است.
· کارگران این شرکت در مکزیک، در ازای یکساعت کار، کمی بیشتر از پانصد تومان دریافت میکنند. IBM برای استخدام این کارگران، از شبکهی پیچیدهای از شرکتهای ریز و درشت استفاده میکند تا کارگرانش، اتحادیهی کارگری تشکیل دهند.
* حالا هی استاد از IBM تعریف میکنن و میگن بعضیا یه من میگن حقوق بگیرIBM! :دی
Intel:
اینتل یک واحد توسعهی خود را در سال 1353 در حیفا و یک مجتمع تولید ریزپردازنده را در سال 1364 در قدس بنا نهاد. این واحدها نخستین مراکزی بودند که این شرکت خارج از مرزهای ایالات متحده ایجاد کرده بود.
یکی از واحدهای این شرکت که در زمینهی پردازندههای موسوم به پنتیوم 4 فعالیت میکند، در زمینهای یک روستای اشغالشدهی فلسطینی ساخته شده و ساکنان این روستا که پیش از تخریب، سیصد خانه، دو مسجد و یک مدرسه داشته، قتلعام شدهاند و باقیماندگان اندک آن نیز حق بازگشت به زمینهایشان را ندارند.
مسوولان شرکت اینتل، به بهانهی خودداری از ورود به مناقشات سیاسی، از گفتگو دربارهی سرنوشت صاحبان حقیقی زمینهای این منطقه پرهیز میکنند. شعبهی اسراییلی این شرکت هماکنون با بیش از 4000 نفر کارمند، سومین واحد بزرگ اینتل در دنیاست و صادرات آن سالانه بیش از یكهزار میلیارد تومان برآورد میشود. این واحد هماكنون بر روی پردازندههای centerino كار میكند.
ریزپردازندهی centrino
گونهای از ریزپردازندههای شرکت اینتل که در رایانههای قابل حمل استفاده میشود. این پردازنده در مجتمع تحقیقاتی این شرکت در حیفا طراحی شده است.
ریزپردازندهی پنتیوم 4
گونهای از ریزپردازندههای شرکت اینتل که از سال 1379 برای رایانههای خانگی تولید میشود.
منبع
نتیجه
گیری اخلاقی: امتحان دکتر، هیچ وجهه قانونی ندارد و ما نمرات آن را به هیچ
وجه قبول نداریم (نمی دونم چرا اینقده شادم در مورد ساختار
)
+ بعضی از این کالاها
جزئی از زندگی ما شده اند! همین گوشیه نوکیاست! اون لپتاپ، اون پرینتر،
اون... همه hp ان! اون انیمیشنی که جندین بار دیدمش و خیلی هم ازش خوشم
میاد، رو والت دیزنی ساخته! بابیلیون همیشه کمک حال من تو ترجمه متون
انگلیسی بوده! میگن دیگه ازش استفاده نکنم! تنها کاری که بتونم بکنم اینه
که وقتی دارم میرم نوشابه بخرم مواظب باشم پپسی کولا نباشه! با این
کالاهایی که در تاروپود زندگیمون ان و نقش اساسی ای هم دارند، باید چه
کرد؟ فتوا دادن و میگن تحریم!!؟ واقعا نمیدونم چه جوری!
+ یه هفته پیش دنبال عکس پرچم پیشنهادی برای عربستان میگشتم تو اینترنت. بالاخره امروز پیداش کردم. رحما علی الکفار، اشدا بینهم! مسلمانی هم مسلمانیهای قدیم!!!
شده تا حالا دوست داشته باشید که یه غول چراغ جادو داشته باشید تا هرچی آرزو دارین براتون در یک چشم برهم زدن برآورده کنه؟من که چندان علاقه ای نداشتم!! اما ...
غولمراد -یا به زبان خودمونی "غولی"- یک غول چراغ جادوست با ویژگیهایی که از یک غول چراغ جادو انتظار نمیره! این غول از این به بعد قراره تو وبلاگ نویسی همکار من باشه! (یه همکار تخیلی! ) امیدوارم از این همکار جدید خوشتون بیاد! البته بگم من براش دعوتنامه نفرستادما! خودش رزومه اش رو ضمیمه ایمیلی با کلی حرفای قلمبه سلمبه که من سردرنمیاوردم، کرده بود و کلی خواهش و تمنا که من بیکارم و از این حرفا! من بهش گفتم فعلا برای یه مدت آزمایشی بیاد تا از بیکاری در بیاد! تا ببینیم کارش چطوره و چی میشه! صحبت ها و بحث ها و همکاریهآ و خاطرات من و غولمراد و آرزوهای من و طرز برآورده شدن آنها توسط او و چیزهایی از این دست هرچند وقت یه باردر این وبلاگ نگاشته میشه! خودتون کم کم با ویژگیهای غولمراد آشنا میشید!

فعلا مناظره من و غولمراد رو در شب قبل از امتحان ساختار بخوانید:
من: "غولی...من فدات بشم!میتونی تو درس ساختار پاسم کنی؟"
غول مراد در حالیکه سر به زیر انداخته:"هان؟...خب...مممم... راستش...راستش...!"
و بعد با صورتی از شرم سرخ شده و نگاهی که نقش کف زمین شده، ادامه میدهد،
:"
از خدا که پنهون نیست، از تو چه پنهون که من خودم این درسو با همین
استادتون داشتم و...!!!" و قبل از آنکه حرفش را تمام کند، پوووفی به درون
چراغ جادویش فرار میکند!
و من اینجوری:![]()
-----------------------------------------------------
تا اینجای کار فهمیدید که غولمراد دانشجوی مهندسی کامپیوتر است یا شاید هم بوده است! به زودی این موضوع هم شفاف میشود! جالبتر اینکه در همین دانشگاه خودمان هم درس خوانده یا میخواند! نگاهی به اطرافتان بیندازید! شاید غولمراد را دیدید!!
----------------------------------------------------
وقتی میدانید ولی نمی بینید، لذا اینطور میشه دیگه:(:دی)

درست شد؟!;)
* امتحان فقط یه ساعت وقت داشت! بامزه بود!میخواستم اخر برگه ام بنویسم:You can find it in the Book! استاد پس از اتمام وقت، رو به بچه ها کردند و گفتند:" اون اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد! باز رفتید هی تو جزوه هاتون چرخیدید..."...راست میگفت! اگه بیفتم هم دلیلش همینه! وقتی تو طول ترم مرتب درسایی که استاد میده نمیخونی، عاقبتش این میشه که چهار روز مانده به امتحان را تماما بشینی و جزوه بخونی تا بفهمی استاد سرکلاس چی گفته! حقته محبوبه خانوم! حقته!
البته به خاطر فجایع غزه و محکوم کردن رژیم صهیونیستی من و عده ای از دوستان قصد داشتیم امتحان رو که در اون از ماشینهای IBM و Intel سوال میشد، را ندیم و تحریم کنیم!:دی
***این عکس رو ببنید! خیلی بامزه است! وقتی بعضیها جیم فنگ می زنند و دیگر کسی سایه شان را هم نمی بیند! من و آمنه و فرشته و فاطمه مونده بودیم که ییهو ایشون(TA ساختارمون) کجا غیبشون زد!
****یه سری عکس دیگه هم از ACM امسال هست، که به نظرم جالب بودند و فکر کنم خوشتون بیاد. دوست داشتید ببینید روشون کلیک کنید:
بادکنک ها - شور و حال ACM - پایان ماراتن - خسته نباشید و خداقوت - کاشان،alt+ctrl+del
قدسی اعظم و ملازمان!:دی - خبرنگاران جوان! - چشم بادامیهای شرکت کننده! - چه میکنه این تیم کاشان!-
باید بگم discardشون کنن! - نمایی از بالا - بادکنک سفید - عکاس در دام! - برنامه نویس فردا - تیم برنده -
تفکر! - برنامه نویس آینده - سالن مسابقات - برم ترم بعد هم TA سربازی شم! خیلی حال داد بهم! -
بقیه عکس ها هم جالبند! می توانید از اینجا بقیه رو ببینید!
+بی ربط به مطلب نوشت(یعنی مطلبی که ربطی به مطلب اصلی پست ندارد!): گذشته از خود فاجعه ها و کشتارهای بی رحمانه، از این واقعا احساس بدی بهم دست میده که میگن «دهها کودک و "زن" و پیرمرد کشته یا زخمی شدند.» و این یعنی القای اینکه زن= جنس ضعیف! هرچقدر هم میخوام خوشبینانه به این جمله فکر کنم، نمیشه و همش این فکر تو ذهنم میاد که چرا! آخه تو که داری مثلا واقعیتو گزارش میکنی، بگو : «دهها کودک و زن و مرد!» مگه واقعیت چیزی غیر اینه؟!
امروز برف بارید. اندکی! با زیر برف راه رفتن هم همیشه حس خوبی بهم دست میداده! حتی اگه بدونم که احتمالش زیاده که سرما هم بخورم! سرما خوردنای من هم که بدجورن!
این نوشته رو تو بلاگی خوندم. از اونجایی که مدتها پیش بود، اسم بلاگ خاطرم نیست!

در بارش پر از پنبه ي برف،
ردپايي در خيابان تا صحن حضور خالي مانده است.
شايد جاي پاي گرسنه ايست از تبار بي سروسامانان اين ديار بي حوصله...
شايد هم...
فضا پر از هياهوي سكوت است .
دراين سرزمين حتي؛
ننه سرماي قصه هاي كودكي هم پيري را بهانه مي كند كه لحافش را خوب نتكاند.

برف مي بارد.
ولي هيچكس به فكر پاروي اين همه خاطره از ذهن فردا نيست.
به خلوت خاطرات پناه می برم ...
ديگر نمي دانم پشت اين پنجره ها برف ، هنوز هم ميبارد يا نه .
از پشت اين پنجره ها هيچ چيز معلوم نيست .
نه بال پروانه،نه عشق سنجاقك، ونه حتي آسمان آبي .
اينجا هر قدر هم شيشه ها را بشويي آسمان آبي نمي شود.
پشت شيشه كبوتري به خيال روزي آفتابي پنجره ها را دوره مي كند.
ولي اينجا از عشق خبري نيست.
برف ميبارد .
شايد هم كمي باران.
ديگر فرقي نمي كند كه نمك بر زخم برف بپاشي يا نه
اينجا آدميان سکوت روزهای پر هیبت را به تماشا نشسته اند
ديگر چه فرقي مي كند كه عشق پشت پنجره ها در تقدس گرم زمستان باشد يا در هواي سرد خانه؟
کاش دلمان پراز خواب بي تعبير درخت سپید پوش و تجربه ی گرم كبوتر بود ...
روزهای پر هیبت...هی ی ی ی...
اگر از احوالات این چند روزه ما بخواهید، بگویم که سرتاپا در جزوه ساختار و زبان دکتر سربازی فرو رفتهایم و در حال دست و پا زدنی در این بحر بی انتهاییم که هرچه میرویم به این نتیجه میرسیم که دریای ساختار ساحل ندارد، ای کامپیوتری بیچاره! پارو بزنا !ما خداییش، هر چقدر که در این بحر(بحر استعاره از خود استاد است که در کوزه جزوه (ن)گنجیده است! به قول مولانا: گر بریزی بحر را در کوزه ای....چند گنجد قسمت یک روزه ای) جلو میرم، بازهم به قشنگی درس ساختار و مهم تر از آن زیبایی رشته ام پی میبرم و مدام حسرت میخورم که "آخه چرا استاد ترم بعد معماری رو ارائه نمی کنند؟". به قول یکی از بچه ها، تازه با استاد اخت گرفته بودیم!( محبوبه جان! غصه نخور! ترم بعد که استاد ساختار ارائه میده! تو هم که امیدی به پاس شدنت نیست!) ( استاد: اخت گرفتی! هان؟! یک اخت گرفتنی نشونت بدم که!!) ![]()
همچنان که در جزوه ام غوطه ور بودم به یه جایی رسیدم که استاد حرف جالبی زده بود ! یعنی بین بچه ها و استاد بحث این شده بود که وقت امتحان خیلی کمه و تا ما بیاییم بفهمیم صورت سوال چی بوده، وقت امتحان تموم شده! استاد هم که همچنان بر عقیده خودشون بودند که وقت امتحان خیلی هم خوبه تاکید کردن که «شما وقتتون رو پرت میکنید! شما باید اینقدر مسلط باشید و تمرین کرده باشید که مثلا دستورات رو تو 15 دقیقه کد کنید![ این توضیح رو بدم که همین کد کردن خودش نیمی از وقت امتحانو میگیره!!]. شما دانشش رو دارید، ولی باید تمرین کنید تا سرعت عملتون هم زیاد بشه. در واقع شما میدانید، ولی نمی بینید!»
گویا این جمله ماجرایی دارد! شاید بدانید که که علم در عقیده صوفیان مراتبی داره، اول تجربه حسی یا آزمایش است، دوم علم استدلالی است یا دانستن، و سوم شهود یا دیدن. روزی ابوعلی سینا که بر اساس دلایل عقلی بحث میکرده ، با ابوسعید ابوالخیر که معتقد بود علم باید به مقام شهود برسد، ملاقات میکنند. سه روز با هم بودند و به دور از بقیه و در خلوت با هم سخن میگفتند و به قول استاد برنامه مینوشتند و کد میکردند! بعد از سه روز شاگردان ابوعلی سینا از ایشون میپرسند که "شیخ را چگونه یافتی؟" ابوعلی سینا گفت: "هر چه من می دانم، او می بیند "مریدان ابوسعید هم به نزد ایشان میروند و همین سوال را میپرسند: "ای شیخ! ابوعلی رو چون یافتی؟" ابوسعید هم میگوید: "هر چه ما می بینیم او می داند."
این ماجرا در اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید آمده است. خلاصه اینکه شیخ، (ببخشید منظورم استاد بود،
) همه حرفش این بود که حالا نقل شماست! شما دانشش رو دارید، اما با تمرین باید به عرفان برسید تا وقت امتحان براتون کافی باشه.
البته من که بعید میدونم اگه تو طول ترم برای پیمودن این مسیر گامی برنداشته باشی، تو این چند روز مونده به امتحان بتونی به عرفان برسی!
البته دو قدم بیش نیست این همه راه ها!!! حالا ساختار که به جایی نمیرسیم، بلکه عارفی چیزی شدیم!! ![]()
![]()
گوشتو بیار جلوی این پست: از آدمایی که میخوان کلاس بذارن به هر نحو، خوشم نمیومده و نمیاد! از بچگی تا به حال!
میگه یه آدم خوابیده رو میشه بیدارش کرد! اما امان از وقتی که خودشو به خواب زده باشه!

امروز تو اخبار شنیدم که کفش های منتظر الزیدی طرفدارای زیادی پیدا کرده و کارخانه تولید اون سود زیادی به دست آورده. به طوری که رییس کارخانه اعلام کرده که بخشی از این سود رو صرف رهایی خود منتظر الزیدی خواهد کرد! البته حالا اسم اون کفشها شده Bye Bye Bush ! خیلی برام جالب بود.چند روز پیشا تو مجله همشهری جوان یه مطلب خوندم در مورد کفشهایی که در این قرن پرتاب شد. مثلا نوشته بود که مهاتما گاندی یک بار هنگام سوار شدن به قطار، یک لنگه کفشش دراومده و روی خط آهن افتاده. گاندی هم که از فشار جمعیت نتوانسته پیاده بشه و کفش رو برداره، لنگه دیگر کفشش رو هم در آورده و پرت کرده کنار لنگه کفش قبلی وبعد هم خندیده و به بقیه گفته که:« حالا اون بینوایی که میخواست لنگه کفش را برداره، میتونه صاحب یک جفت کفش بشه!» .یه ماجرای جالب دیگه هم این بوده که تو انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، عکسی از کاندیدای حزب دموکرات منتشر شده که توی اون عکس، کف کفش راستش سوراخ بوده. سر همین ماجرا، آیزنهاور با این شعار که « کسی که نمیتواند سوراخ کفشش را بپوشاند، سوراخ های کشور را چگونه میگیرد؟» انتخابات رو میبره!
یه ماجرای جالب دیگه هم در مورد الکس فرگوسنه. الکس فرگوسن که به خاطر خراب شدن بازی در برابر آرسنال و همچنین عروسی دیوید بکام با ویکتوریا(!) از دست اون عصبانی بوده، یه بار که بکام سر تمرین حاضر نشده بوده، زده ابروی چپ بکام رو با کفش پاره کرده! لابد سر همین قضیه هم بکام رفته رئال دیگه!!
یه عضو مجلس تایوان هم بوده که نشانه گیریهاش خوب بوده. مثل اینکه حدود 2 ماه پیش، سر بحث درباره یک لایحه اقتصادی سخننگوی حزب رقیب رو که موافق لایحه بوده نشانه گرفته و کفشی رو به سمتش پرتاب کرد. حتی صورتش رو گاز گرفته و حتی به یکی از هم حزبی های خودش هم سیلی زده!
مهمترین ماجرای کفشی تاریخ تا قبل از بوش هم مربوط میشه به جانشین استالین. خروشچف که در سال 1960 به اجلاس سران سازمان ملل رفته بوده وقتی اونجا شنیده که نماینده فیلیپین میگه که «شوروی دارد کشورهای شرق اروپا را استعمار میکند.» از زور عصبانیت کفش هایش را درآورده و روی میز کوبیده. جالبه بدونین که کفش خروشچف از نمادهای جنگ سرد بود.
هان!؟ اون کفشها دارن چشمک میزننا!!!! بی خیال محبوبه! اون کفشها رو تازه خریدیا! ارزش نداره! D:
درخت سیب را می آورند
با دستبند
به جرم این که چرا
سیب هایش را چون سنگ، پرتاب کرده است!
درخت پرتقال را می آورند
به جرم این که چرا
میوه های امسالش خونین است
در خت زیتون را می آورند
به جرم این که چرا
یک در میان گلوله به دنیا آورده است!
دادگاه، رسمی ست
متّهم موجی ست که به او ایست دادند
و نایستاد
متّهم کبوتری ست
که از قبة الصخره نرفت
متّهم، گنجشکی ست
که زبان عبری نمی داند!
دادگاه، رسمی ست
متّهم، درخت "سدرة المنتها" ست!
و جاده ای که به معراج می رود
متّهم، تمام سنگ قبرهایند
که "بسم الله" دارند
و تمام مادران
که در شکم هاشان،
فرزندانی دارند
سنگ در مشت!
شاعر: علی رضا قزوه
پ.ن: به قول یکی از دوستام که تو 360اش نوشته بود:« کاش به جای شور حسینی، شعور حسینی داشتیم»
(البته الان که تو 360 اش زده: «به قول عزیزی: نجابت زیاد عین کثافته!» ...نظر شما چیه راجع به این حرف؟)
«گفت: حالت چطور است؟
گفتمش عالی است!
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!»
*فکر کنم شاعرش مرحوم قیصر امین پور باشه! این روزا حال من هم همینه! اینجا، تو خوابگاه، تنهایی، سرما، چند روز هم که مریض بودم...! و این یعنی اسارت در چنگ چنگیز مغول! بگذارید هواری بزنم...آآآآآآآآآآآآآی! **«من به دنبال فضایی میگردم، لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی، که در آنجا نفسی تازه کنم...آه!»
تصمیم گرفتم فردا برم خونه! اینجا نمیتونم دیگه! خونه...تاسوعا...عاشورا...آران...زیارت محمد هلال....منیره...گرمای خونه...من به دنبال فضایی میگردم:) ...
سکوت در برابر جنایات اخیر در غزه ...
سکوت در برابر فراموشی انسانیت است....

*واقعا...چطور بعضیا این میون سال نوی میلادی رو به هم تبریک میگن. گذشته از حرف لیلا که میگفت "تبریک گفتن سال نوی میلادی یه جور خودباختگیه" و من هم باهاش موافقم ، آخه حتی توی این شرایط هم دلت میاد بگی سال نوت مبارک؟ اونم نه سال نوی خودمون! دلت میاد خداییش؟ا این بچه که روی زمین افتاده دیگه هیچوقت سال نویی می بینه واسه خودش؟
یاد 5 سال و یه هفته پیش بیفت. اون روزا کسی حال داشت حتی بخنده؟ اگه اون میون یکی بت میگفت سال نوی میلادیت مبارک، فکر نمیکردی خیلی بیجاست؟!
**نتیجه ای که امروز راجع به خودم در بحث با دوستانم راجع به این پست و... گرفتم: اشتباه کردم که گفتم این افراد خودباخته اند. در واقع نظرم این نبود. اما هنوز هم هیچوقت نه امسال نه هیچ سال دیگری علاقه ای ندارم که کسی با آغاز سال نو میلادی بهم بگه:HAPPY NEW YEAR!( این هم یه درصدش مربوط میشه به همون پست "عجم مرده کرد..."! برای من سواله: حالا چرا فارسیشو نمیگی!!) به هرحال نظر شخصی افراد است! و این هم نظر شخصی من!
***از فردا...
امشب اولین یکشنبه شبی است که من و یه عده دیگه با خیال راحت سرمونو بر بالش میذاریم! آخه این ترم که آز منطقی داشتیم ماجرایی بود واسه خودشا! حالا گذشته از گزارشش که اغلب کپ می زدیم، نتیجه نگرفتن توی آزمایشها اعصاب من و همگروهیهامو داغون کرده بود!
آزمایش 4 رو باید انجام میدادیم و طبق معمول همگروهی زهرا کلاسش رو پیچونده بود! در نتیجه گروه زهرا اینا با ما ادغام شد! و اون جلسه و جلسه بعد من متوجه شدم که چقدر کار تیمی بهتر جواب میده!!!

دو جلسه روی مدار کار کردیم و دریغ از یه LED که درست روشن و خاموش بشه! ماشالله این وسایل آزمایشگاه هم که یکی از یکی سالمتر!!! اون از breadboardش! اون از ICها! اون از کلاک پالسش! مدار رو باز کردیم و از نو با دقت بستیم و دونه دونه وسایل رو هم دستی چک میکردیم! و مداری بستیم که که اعضاش درست بسته شده بود و درست کار میکرد! اما... یه مشکل خیلی خیلی کوچیک داشت: جواب نمیداد! همین!
هرچی مدارو چک میکردیم، باز میکردیم و از نو می بستیم، متوجه نمی شدیم که اشکال کجاست! جوری شده بود که کم کم داشتیم به سیم ها و حتی اون سیم چینه مشکوک می شدیم! البته بعدا فهمیدیم که به احتمال خیلی زیاد اصلا اشکالی وجود نداشته که ما بخوایم متوجهش بشیم! هرچی هم از این تی ای آزمون می پرسیدیم که اشکالمون چیه، همش نگاه می کرد و بعدش می خندید وبعد هم با حالت تمسخر* می گفت که: مدار شماست! من که نمیتونم بفهمم شما کجا رو اشتباه بستین!
خلاصه...حدود 6 باری جبرانی برای انجام این یه الف آزمایش اومدیم و رفتیم! فکر کنم هفته ای دو الی سه بار ما این آقاهه خوش اخلاقه ( آقای قسمتی-مسئول آزمایشگاه) رو زیارت کردیم! دیگه حسابی تابلو شده بودیم! تازه...یکی دوبار هم اجازه گرفتیم و از آزمایشگاه سیمچین و سیم و breadboard و آی سی آورده بودیم خوابگاه که بنیشینیم ببندیم خیر سرمون! فکر کنم اگه کیفمون جا میداشت اون منبع ولتاژ و کل آزمایشگاهو رو هم تو کیفمون می ریخیتیم و میاوردیم اتاق! جالب این بود که تا همین یه هفته پیش breadboardا و سیم چینا جلوی میز معصومه تو اتاق افتاده بودن!
تو طول ترم بعضی شبا که بروبچ به من میگفتن که فردا صبح بیا فلان درسو بخونیم، میگفتم: "وقت ندارم ...فردا صبح باید برم آز مدار..."جوری شده بود که دوستان دیگه، بهمون (من و معصومه و شیما و بعضی اوقات هم زهرا) میخندیدن ! و من هم به دوستان میگفتم که فکر کنم ما تو این چهار سال باید دربه در این آزمایشه باشیم و آخرش هم مدرکمونو بهمون ندن!
خب...تقصیر ماچی بود؟ این آقای... یادش رفته بود به ما بگه که کلاک پالس اون دستگاه آبی رنگه که اسمش هم بلد نیستم، خیلی جوب داره و شما باید از اون یکی دستگاه استفاده کنین! تصور کنید!بعد از 4-5 بار مدار رو از نو بستن وقتی ما اینو فهمیدیم چه شکلی میتونیم بوده باشیم!
خلاصه... آزمایشات تموم شد و تی ایمون نمرات رو واسمون میل کرد! جای نمره آز4 ما همچنان خالی بود! قرار شد چهارشنبه هفته پیش بریم انجام بدیم که خلاصه در آخرین دقایق جواب گرفتیم و خستگی از تنمون رفت و نمره شو گرفتیم! اما نمرات... خیلی جالب بود! تی ای هرجور دلش خواسته بود نمره داده بود و به نظر خودش هم عادلانه نمره داده بود!
گذشته از نمره...مهم این بود که بالاخره آخرش یاد گرفتیم چه جوری باید مدار بست!!! فرض کن...مثلا میخواستیم شیفت رجیستر بسازیم! شمارنده جانسون می ساختیم! می خواستیم شمارنده 4 بیتی بسازیم، کنترل کننده زمانی ماشین لباسشویی می ساختیم!!! ( اوووو...نه دیگه در این حد! کوتاه بیا)...آسونترین مدار رو n بار باز میکردیم و می بستیم تا اینکه بالاخره از دستمون در می رفت و اونی میشد که دستور کار خواسته بود!!( در حد خیلی اغراق آمیزش این میشه که اگه دستور کار گفته بود با وصل کردن سیمی از کلید به یک LED، روشن و خاموش شدن آنرا بررسی کنید، ما باید 5-6 بار سیم رو باز میکردیم بعد ازیه نگاه به سیمه، یه نگاه به LED، یه نگاه به کلید، یه سوال از تی ای ،یه خنده ایشون ، دوباره وصل میکردیم تا بالاخره درست جواب میگرفتیم!!)
...و این بود شرح یه ترم آزمنطقی گذراندن ما! اما من که کلا خوشم نیومد! بعضی آزمایشها خیلی چیز خاصی نداشتن! یه سری سیم بودن که از این گیت باید به اون گیت وصل میکردی! و "لذا" حوصله آدم رو سر میبرد! *من که داشت از این طرز رفتارش حسابی بهم برمیخورد! یعنی چی؟! همش تقصیر این... بود که هی با خنده جوابشو میداد. اگه دو سه بار که اینجوری باهامون برخورد میکرد این همگروهیم مثل من و شیما جدی برخورد میکرد، حساب کار خودشو میکرد!( فکر کن! مثلا تی ای امون بودها!!)
***گاهی وقتا گفتن بعضی چیزا برام خیلی سخته! بماند!
***کاش الان مامان و بابا اینجا بودن...:((((
:(...ادامه مطلب

