تبليغاتX
مث یه نور کوچولو
واسه دوستاي گلم آمنه، فرشته، غزال، زهرا سادات، الهام، محبوبه، فاطمه ك، فاطمه س،محدثه كه دعوام كردن كه چرا ميخوام بلاگمو ببندم. باشه بابا! خوب نمي بندم. چرا مي زنين؟!:دي (ديگه جواب اين همه خواننده رو نميشه داد! بايد به روز كنم بازم!! متاسفم! خبر بدي بود!  قبول دارم!)
... امروز بعد از امتحان معادلات آمنه و فرشته رو ديدم. بعد از سلام امنه برگشته با حالت اخم به من ميگه: محبوبه...من از دستت ناراحتم. من نمي بخشمت!( يه همچين چيزايي!).
من كلي متعجب...قلبم اومد تو دهنم..داشتم سكته ميزدم.همينجور هاج و واج گفتم مگه چي شده؟ ميگه: خودت ميدوني اگه بلاگتو ببندي!
ما نيز اطاعت امر نموده بلاگ را مي گشاييم دوباره!


 اكثر دوستايي كه نامشون رو بردم CE بودم. تناسب عكس رو حال ميكنين كه!
+ من چه سبزم امروز...و چه اندازه تنم هشيار است...نكند اندوهي سر رسد از پس كوه...
++ اين روزا تعداد اشتباهات من در واحد زمان داره ميل ميكنه به بينهايت!!:دي. اما من كه ميدونم كه اون بالايي مي بخشه!( همينه ديگه...همش مي بخشه كه يكي مثل من هي پررو ميشه و دوباره اشتباه ميكنه!)
+++تجربيات بلاگي هم در نوع خودش منجصر به فرده!
++++ مي بينم كه بالاخره شريف نت رسما كارخودش رو اعلان عمومي كرد. عجب تبليغ گنده اي زدن جلوي دانشكده ميم شيمي.


نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت |
خدا حافظ دنیای دوست داشتنی و ساده من دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 21:40
closed

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت
بازی زندگی! بازی یا زندگی؟! پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 23:48

یادش بخیر... چند سال پیشا که داداشام مشغول تحصیل بودن، چهارشنبه شبا یا پنج شنبه ها که از تهران می اومدن خونه ، من و خواهرم کلی ذوق میکردیم و زودی هم می رفتیم سراغ ساکشون! آخه معمولا یه عالمه سی دی و کتاب و اینجور چیزا می آوردن با خودشون! اما جمعه ظهر که میشد و اون دوتا دوباره برمیگشتن تهران، من یه گوشه ای کز میکردم و زانوی غم بغل میکردم که چرا رفتن!؟ همیشه باخودم میگفتم آخه چرا اینا نمی تونن بیشتر بمونن؟؟

 

بعد از گذشت چند سال دقیقا زمانیکه اونا درسشون تموم شد، من شدم دانشجو! دقیقا زمانیکه اونا برگشتن کاشون، من تهرانی شدم! حالا هروقت برمیگردم خونه بازهم جمعه ظهرها انگار کلی غم رو ریخته باشن تو دلم! این دفه نه واسه خاطر رفتن داداشام! که واسه رفتن خودم!

یادش بخیر... یکی از خاطراتی که از اومدن داداش بزرگه دارم مال سال واقعه کوی دانشگاهه. مدتی بود که داداشم بهم قول داده بود که برای من و خواهرم سگا میخره تا بازی کنیم! (‌آخه اون موقع کامپیوتر نداشتیم). هر وقت زنگش میزدیم من ازش میپرسیدم کی میاد؟ در واقع میخواستم بدونم کی سگا رو میاره! آخه دلم داشت غنج میزد برای بازی! یه شب ییهو بدون اینکه از قبل خبری داده باشه از تهران اومد خونه! من اون موقه خیلی بچه بودم. داداشم که اومد داشت از یه چیزایی حرف میزد که من نمی فهمیدم! داشت از حادثه کوی میگفت! اینکه تو خوابگاه چه وضعی بود و... . ولی من اون وسط فقط به فکر سگا بودم!! ازداداشم پرسیدم: حمید... سگا رو کجا گذاشتی؟ چرا نیوردی با خودت؟ نکنه سگامونو خراب کنن؟ از پنجره پرتش نکنن یه موقه؟  داداشم  با خنده ای گفت: نگران نباش، اون جاش امنه!

یکی دو روز بعد به همراه داداشم رفتیم سگا رو از یکی از دوستاش گرفتیم و ...!

من اون روز بی خبر از همه جا تو عالم کودکی خودم بودم! امروز چی؟ شدم یه جوون بیست ساله که شاید بازی کردن کوچکترین بخش زندگیش هم نیست! یاد اون سادگی بچگی بخیر! یاد اون بازی خرگوشی بخیر.

همه اینا رو گفتم که بگم: فردا بازهم جمعه است! ظهر... راهی ام! همین!


ابری نیست بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب

پاکی خوشه زیست...

 مادرم ریحان می چیند... نان و ریحان و پ‍نیر.. آسمانی بی ابر... اطلسی هایی تر..............چیزهایی هست که نمیدانم............................................

پ.ن: باز هم اشتباه...خدایا...با کدوم رو ازت بخوام که من رو ببخشی؟

نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت |
دل ديوانه چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 4:14
فردا...خونه....دل ديوانه...غم ديرينه...
به قول يكي: خونه رو عشق است!
(در راستاي عشق بودن خانه، كلاس زبان فردام يه پيچش اساسي ميخوره!:دي)
‍** خوش میگذرد... جای شما خالی!...بابام بعد از مدتها بالاخره یه صفایی به خودش داد و لباس عزا رو درآورد. بعد از ۳ هفته بود که میدیدمش... در حالیکه داشتیم میرفتیم به سمت خونه توی صورتش که نگاه کردم با کلی ذوق گفتم:‌ بابا...چه جوونتر شدی!
باید بودین میدیدن لبخند بابامو...یه کیفی داد بهم که نگو!
لبخند  بر لبان باباها نشوندن یه مزه خاصی میده. نه؟ ...

(پشت لبخندی پنهان هر چیز...)

مامانی هم که... . بیچاره نمیدونه چه نقشه هایی تو سرمه!!‌:دی
کلی سر خواهرمو خوردم از بس واسش از این سه هفته خاطره تعریف کردم. بیچاره! دلم براش میسوزه! هر وقت من میام خونه باید به خاطرات من زورکی گوش کنه!
داداش کوچیکه رو هم هنوز ملاقات ننموده ایم. آقا سرکار هستن هنوز! چه قدر وقت میشه ندیدمش؟؟؟‌ آخه دفه قبل که اومدم خونه (۳ هفته ‍یش) برای اراپه یه مقاله ای که یه سال قبل تو دانشگاهش  داده بود اومده بود تهران... (من که آخرش نفهمیدم این مقاله چی بوده!) یکی نبود بهش بگه حالا که اومدی یه سر به این خواهر کوچیکه هم میزدی بد نبودا!
با این اوصاف فکر کنم ۵-۶ هفته ای میشه ندیدمش!
** بازم این نمره کوییز جاوام اومد. خسته شدم از بس...!!:(
*** بازم اشتباه...بازهم عذاب وجدان! ای خدا...‍س کی این اشتباهای من تموم میشه! فقط خدا کنه به خاطر این اشتباه مجازات نشم!.......شرمندم! به خدا من قبلنا اینقده اهل غیبت نبودم! نمیدونم چرا تازگیا زیاد از این و اون غیبت میکنم! :(
از امروز تصمیم میگیرم این عملمو بذارم کنار! این خط این نشون! خودت کمک کن.

نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت
مث يه نور بزرگ دوشنبه بیستم آبان 1387 5:5

گلدسته ات 
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند

 

ولادتش مبارك. خيلي زياد.

سلام. همزمان با ميلاد امام رضا(ع) سايت 87 ايها هم بالاخره بعد از دوماه راه اندازي شد. شكر خدا. انشالله تو مسيرش موفق باشه و جمعي صميمي با همه بچه هاي دانشگاه به خصوص 87 ايها داشته باشه و هيچوقت چيزاي ديگه رو به مصالح بچه ها  و رسيدگي به خواسته هاشون ارجحيت نده

سایت ورودیهای 87 دانشگاه صنعتی شریف

:)آدرس سايت هست. يه كليك بكنين. فكر كنم ضرر نميكنين

نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت |
رابطه جاوا با شخصيت آدمي! یکشنبه نوزدهم آبان 1387 3:24
سلام. الان دقيقا ساعت 3:50 صبحه!!! صبحتون بخير!!!
 باورتون ميشه ديشب تا ساعت 6 صبح پاي پروژه جاوام بودم. الان هم كه...
دقيقا توي دو روز كامل اين پروژه رو به همين جا كه جواب درست هم نميده رسوندم! توي دو روز! الان هم ديگه نمي فهمم كجاش مشكل داره كه درست اجرا نميشه! و بي خيالش شدم ديگه!
دو هفته  پيش پروژه جاوا( من ديگه دارم نسبت به اين كلمه آلرژي پيدا ميكنم كم كم!) مونو دادن! اون هم با صورتي كه اصلا واضح نبود چي هست و چي ميخواد و ما بايد چه كنيم! و ما(من و يه سري از دوستام كه تعدادشون هم كم نبود!)تا  يه هفته بعد از اينكه فهميديم صورت پروژه تقريبا چي هست، دنبال راه حلي براي پروژه و مفهوم راه حلي كه  TA ها داده بودن و فرقي كه با ايده خودمون داشت و هم چنين فهميدن متن پروزه بوديم!
جالب اينه كه وقتي چند روز پيش به تي ايهامون ايميل زده بودم كه deadline‌ پروژه رو تمديد كنن(مثل يه سري از بچه ها)، با اين جواب مواجه شدم كه چون قرار بر اين بوده كه حداقل يك هفته مانده به deadline‌، تقاضاي تمديد داده بشه و الان ديگه چهار روز بيشتر نمونده، اصلا قابل تمديد نيست!
اين درحالي بود كه دقيقا 7 روز قبل از deadline‌ ، بچه ها هنگامي كه  تازه متوجه شده بودن كه يه سري چيزايي در پروژه هست كه زمانبر هست، تقاضاي تمديد كردن.
همين موضوع رو در جواب به تي اي گفتم كه با اين جواب مواجه شدم كه چون منظور از 7 روز ، 7*24 ساعت يوده و اون روز كه بچه ها اين تقاضا رو كرده بودند حدود 4 ساعت از اين زمان گذشته بوده ، پس تمديد بي تمديد!
خب..بگيد به دلايل ديگه اي تمديد نميكنيم! چرا ميگيد :"چون 7*24 ساعت پيش دقيقا نگفتين!‌"؟ جواب از اين قابل قبول تر و منطقي تر؟!!!
....
يه چيزي كه مدتها تو گلوم گير كرده بود و ميخواستم اينجا بگم:
نميدونم چرا؟ اما توي دخترا كساني كه وقتي خودشون يه چيزي رو بلدن، حاضر بشن به بقيه هم يادش بدن، خيلي كمه.نميدونم همچين ويژگي اي تو پسرا هم هست يا نه؟

جا داره همينجا از فاطمه ( دوست خيلي خوب و باصفا و خوش خنده يزديم كه مثل فاميليش خيلي با  كمالات هم هست) تشكر كنم. چون در حاليكه برنامه ام يه قسمتي رو جواب درست نميداد، اومد كنارم نشست و پابه پاي من تو يerror‌ گيري برنامه ام كمك كرد. از معدود دختراييه كه وقتي خودش چيزي بلده با كمال ميل و با صبر و حوصله به ديگران هم ياد ميده.

اما واقعا من نميدونم چرا بعضيا اينطوري ان. من كه خودم هروقت چيزي بلد باشم قبل از اينكه بقيه ازم بپرسن ميرم به كسانيكه بلد نيستن ميگم.(نه اينكه من خيلي چيزي بلدم!!!).
همين روحيه يعني اينكه وقتي چيزي رو بلدي حاضر نباشي به بقيه بگي و اونا رو بپيچوني يا اينكه جوري بااكراه جواب سوالات بقيه رو بدي كه طرف، ديگه از كمك گرفتن ازت پشيمون بشه ،به نظر من خيلي نشون دهنده شخصيت آدمه. حداقل خوبي اي كه اين درس خوندن و پروژه ها و تمرينا دارن اينه كه ميفهمي يه دوست واقعي كيه  و شخصيت آدمايي كه دور و برت هستن چه جوريه. جالب اينه كه وقتي باهاشون برخورد داري، اصلا به نظر نمياد كه اين طوري باشن...اما اين موقه هاست كه مشخص ميشه كه... .

 خدا منو ببخشه...شايد هم من انتظاراتم از دوستام بالاست...فكر كنم داشتن دوستاني مثل آمنه ش و فرشته و فاطمه ك و محبوبه و... انتظاراتمو از بقيه دوستام بالا برده! واقعا خدا من رو ببخشه.
البته اميدوارم هيشكدوم از كسانيكه وبلاگمو ميخونن اين حرفاي منو به خودشون نگيرن. كلي گفتم. كاش ميشد اين روحيه رو در بين بعضيها، از بين برد! نميدونم چه جوري؟ شايدهم نشه! چون واقعا به شخصيت طرف بستگي داره و شخصيت افراد رو هم به راحتي نميشه تغيير داد!

*من دلم خونه ميخواد. دو هفته است نرفتم خونه. اما انگار... .
**دلم لك زده براي طراحي...كاش وقت ميشد بشينم يه دل سير از چيزاي دور وبرم طراحي كنم...يه ماه پيش استاد طراحيم تو كاشون (استاد رعيتي) زنگم زده بود كه تهران به طراحيم ادامه بدم...اما مگه وقت ميشه؟؟ طراحي علاوه بر علاقه وقت ميخواد كه مدام تمرين كني...ولي خداييش حيفم مياد كه يه مدت ولش كنم. فكر كنم از همين هم كه هستم پس رفت كنم!!
** به علت يه سري مسائل، به توصيه يكي از دوستان برخي از مطالب اين پست حذف گرديد!
*** معصومه تو بخش نظرات يه نكته خوبي رو اشاره كرده كه بدنيست اينجا بگم: هر چيزي يه زكاتي داره و زكات علم هم ياد دادنش به ديگرانه.
يادتون نره زكات علمتونو بپردازينا!



نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت |
دخترا...سیب گلابن! شنبه یازدهم آبان 1387 21:45

سلام.

*امروز به مناسبت روز دختر( همونایی که مثل برفن...مثل آبن!) تو سلف يه عالمه گل رز آورده بودن. به محض ديدن گل رزها همه  سیب گلابها(!) به سمت گل و شيريني ها هجوم بردن. نصيب من هم يك عدد شاخه گل قرمز خوش رنگ شد. همين جور تو طول روز دستم بود و مرتب بوش ميكردم. فاطمه که کم مونده بود گلشو ریز ریز کنه!! همه برگای گلشو کند، بعد روش نقاشی کشید! بعد هم ریز ریزش کرد!!! آخه این چه کاریه دختر؟!

**ديروز(جمعه) آخرين روز نمايشگاه رسانه هاي ديجيتال بود. با وجود حجم زياد درسا با ليلا رفتيم تا ببينيم چه خبره. نمايشگاه خوبي بود. فقط كاش درس نداشتيم تا غرفه هاي بيشتري از اونو ميديديم. يه چند تا عكسايي كه از اونجا گرفتم رو تو ادامه مطلب ميذارم. بقيه شو تو لينك عكسهاي من تو لینکام ببينين.


*** پروژه جاوام  تا حد خوبی پیش نرفته. خب...وقتی صورت پروژه اصلا واضح نیست و تازه همین 3 روز پیش اومدن واسه ما توضیح دادن که پروزه اصلا چی میخواد و امروز هم میان یه سریاشو تصحیح میکنن انتظار دیگه ای دارین؟!

 ۴تا پروژه تو طول یک ترم؟!؟!

**** با اينكه بنا به دلايلي تصميم گرفته بودم كه ديگه بلاگمو به روز نكنم( يكي از اين دلايل public شدن بيش از حد بلاگم بود که شاید باید باهاش کنار بیام!) اما ديدم نميشه!

پ.ن: امروز تمام طول روز بارون میبارید. آمنه چتر آورده بود. با اینکه آمنه هم مثل من از اوناییه که "زیر باران باید رفت"! ( گذشته از اون....بابای آمنه کاشونیه ها....شهر گل وگلاب...شهر سهراب...شهر شاعر زیر باران باید رفت و چترها را باید بست و دست ها را باید شست( هان؟ چشم ها؟)  و از این حرفا)....اما  مجبور بود زیر چتر باشه...

کلی ذوق زده بودم امروز... آخه من از اونایی ام که از قدم زدن زیر بارون و حسابی خیس شدن  ( به خصوص تنهایی) خیلی لذت میبرم. نمیدونم چرا...شاید به آدم آرامش میده...واقعا نمیدونم. شما اگه میدونین به منم بگین...

پ.ن 2: امروز تو سلف به مناسبت روز دختر بهمون یه سیب سرخ هم دادن...ا گه وقت کنم میخوام یه سری مطلب در این باره بذارم...منتظر باشین...فکرکنم مطلب جالبی باشه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت |
فغان! داد! بیداد! هوار!:دی شنبه چهارم آبان 1387 1:19
پروژه...؟ پروژه؟ چی گفتی؟!
پروژه؟

ای فغان از دست...ها :دی
نوشته شده توسط محبوبه  | لینک ثابت |
 Powered By  BLOGFA.COM
 
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی