تبليغاتX
مث یه نور کوچولو
کاش می دانستی، سبزه ای را بکنی خواهد مرد ...خواهد مرد!

1- امروز آقای نماز جماعت در حالی که داشت از میوه های رنگارنگ وعسل وشیر ونوشیدنی های خنک وگوارای بهشتی، برای نمازگزاران می گفت، فرمود:

در بهشت عسلی بهتون میدن که سفیدتر از اون نیست وشیری میدن که شیرین تر از اون نیست!

ودر حالی که خودش خنده اش گرفته بود، گفت: "اشتباه گفتم؟"  و بعد شروع کرد ماستمالی :"  البته به واقع اگر بنگریم،  می بینیم که  تو بهشت به ما میوه ای میدن که هم موزه،هم سیبه، هم پرتقاله و خلاصه همه چی هست. مگه میشه شیری پیدا کرد که سفیدتر باشه یا عسلی که شیرین تر باشه؟ پس در واقع  تو بهشت بهتون عسلی میدن که سفیدتر از اون نیست!!!!"

 

2- همین آقای جماعت دو روز پیش فرموده بودن : " فردی میره پیش امام صادق و بهشون میگن: "ای امام، مگه شما نفرموده بودین که هرکی قبل از غذا بسم الله بگه، دیگه با هیچ مشکلی در اثر خوردن غذا مواجه نمیشه؟"

 امام جواب مبدن: "بله."

 اون مرده میگه: "پس چرا من دیشب،  قبل شام،  بسم الله گفتم . اما بعد شام دلم درد گرفت؟"

 امام ازشون می پرسن:" بگو ببینم سر سفره چند جور غذا بود؟"

 مرده میگه:" دو جور."

امام میگه : "حتما فقط با خوردن غذای اولی بسم الله گفتی و دومی رو فراموش کردی. "

و اون مرده هم تایید می کنه‌‌.

 

من  اینجوری بودم :

همین آقای نماز جماعت امروز در فضیلت های ماه رجب هم چیزهایی فرمودن که چون یه جورایی دیدم به اونچه که دکتر شریعتی تو "پدر، مادر، ما متهمیم!" گفته،  ربط داره،  تو اون پست براتون میگم.

 

آبی باشیدوووو.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:24  توسط محبوبه | 

داشتم تمرینهای گسسته ام رو نگاهی مینداختم وشعرایی که استادمون آخر تمرینا می نوشت رو میخوندم.به این رسیدم.حیفم اومد اینجا نذارمش:

 

عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است

عشق به وطن ضرورت است  نه حادثه

و عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه ...

 

نظرتون؟و شاعرش؟(!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:29  توسط محبوبه | 

(پ.ن: اين پست خيلي طولانيه..واسه اين كه خاطرات يه سال رو توش نوشتم...پس اگه حوصله ندارين، هيچچيش رو نخونيد...)

 


 

سلام. خب... ترم دوم هم تموم شد. ترم دومي كه براي من با بدشانسي شروع شد...هه هه....تو انتخاب واحد رندوم آخر بودم و همه واحدهاي بنجل منجل با استاداي "..." تهش مونده بودن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:1  توسط محبوبه | 

سلام. راستش تصميم گرفتم از اين به بعد هر كتابي رو كه خوندم و به نظرم جالب و مفيد هم بود ، بعضي قسمتاشو براتون گلچين كنم و بنويسم تا اگه علاقمند شدين شما هم برين اون كتاب رو پيدا كنين وبخونين...البته اگه ebook بود، سعي ميكنم لينكش رو هم براتون بذارم.

 راستش مدت زياديه كه از كتاب هاي غير درسي دور شدم. يادش بخير بچه كه بودم (از6 سالگي بگير تا 11-12 سالگي) كتاب، زياد ميخوندم. البته به اقتضاي سنم...6 ساله كه بودم با داداش بزرگه مي رفتيم كتابخونه ي آرون وسه تايي (گاهي وقتا هم چهارتايي:من ومنيره و حميد و وحيد) اونجا كتاب مي گرفتيم و ميخونديم...اين آقاي بوته كن وموذن (مسئولان سابق اونجا) هم كه كلي داداشامو مي شناختن، ما رو هم به كتابخوني شناخته بودن. يادمه تو همون دوران بچگیم يه بار رفته بوديم نمايشگاه كتاب تهران.اونجا هر كدوم از بچه كوچولوها كه شعر از حفظ ميخوندن، بهشون يه كتاب كودكانه جايزه ميدادن. بعد هي اين دوتا داداشام، من وخواهرم رو مي فرستادن تو كه شعر بخونيم وكتاب جايزه بگيريم!!!!اگه اشتباه نكنم كتابهاي هايدي و سندباد وشنل قرمزي و چند كتاب ديگه رو از اونجا گرفتيم! هنوز هم دارمشون:

كتاباي بچگي

 يادش بخير...دفتر نقاشياي بچگيم رو كه نگاه ميكنم، ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:56  توسط محبوبه | 

سلام.اين عكسي رو كه مي بينيد، آقاي تقدسي به گروه 85 ايها ميل زده بودن...فكر ميكنم از اردوي  تنگه واشي (5شنبه گذشته) بوده...حيفم اومد كه ۸۶ ايهايي كه مثل من نتونستن برن اردو، نبيننش...ايشون به يه نكته كوچولو هم اشاره كردن كه " عمقش،کمتر از يك متر بود!!!"

آبنيكي شيرجه ميزند!

 

به نظر من تو این عکس آخر ،آقای آبنیکی دارن میگن:"جوب خوردم!!!"

نظر شما چیه؟

 

توضيح: اين آقاي شيرجه رونده،جناب آقاي آبنيكي هستن كه معرف حضورتون هستن ديگه! ولي خدا رو شكر كه سالمن... وگرنه ما ديگه از كجا يه تي اي خوب گسسته گير بياريم!

پ.ن: شرح حادثه را می توانید در وبلاگ محسن و احمد و دانشکده ی ما بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:11  توسط محبوبه | 

 وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان كه بايدند

                      نه بايدها....

مثل هميشه آخر حرفم را

و حرف‌ آخرم را

            با بغض ميخورم

عمريست لبخندهاي لاغر خود را

در دل ذخيره ميكنم:

              باشد براي روز مبادا!

اما در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند؟

شايد

امروز نيز روز مبادا

             باشد!

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونان كه بايدند

نه بايدها...

هر روز بي تو

     روز مباداست!

مرحوم قيصر امين پور

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:40  توسط محبوبه | 

انا فتحنا لک فتحا مبینا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:38  توسط محبوبه | 

 

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:49  توسط محبوبه | 
آه...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

پ.ن:اوره کا!!!اوره کا!!!

توضیح: فردا میرم خونه...سال تحصیلی تمام شد...اما واقعا میگم برام جدایی از دوستان خوبم که خیلی دوسشون دارم، استادام که خیلی چیز ازشون یاد گرفتم،دانشگاه خوشگل و دوست داشتنیم،خوابگاه و دوستان خوابگاهی،اتاقمان،اصلا تخت دو طبقه مان،میز تحریرم،سایت کنار اتاقمان،کامپیوترای یه درمیون خراب سایت که اینقدر پشت تک تکشان نشسته ام که از دور انگار با من حرف می زنند که من مشکلم چیست؟!،حتی شبهای امتحان،حتی مزاحمت های تلفنی مریخپوری،همه چیز....همه چیز حتی گربه های خوابگاه که دیگر جزئی از زندگیمان شده ان ... سخت است...اما امید دیدارآن است که ...

فردا عازمم! کفشهایم را دم در جفت کرده ام! صبح زود پا در کفشهایم میکنم و میروم دانشگاه! وداع با دوستان و دانشگاه! آخرین دیدار...تا سه ماه دیگر(البته به احتمال زیاد و اگه استاد کیاسری بخواد!)...اما..

میرویم خانه...وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....سه ماه خانه...سه ماه پدر...سه ماه مادر...سه ماه خواهر...سه ماه برادر..چه سه ماهی بشود...چه لذتی دارد بعد از یه سال تحصیلی سخت و جان فرسا و زندگی کردن در این خوابگاه! من چه سبزم فردا!چه فرخنده روزی بشود فردا...

                            دورها آوایی ست که مرا می خواند...

family

پ.ن۲: این آخرین باری ست که می آم سایت...من نمی تونم سه ماه دوری از این سایت رو تحمل کنم..باید امروز چمدانی را که به اندازه تمام خاطرات این سال جا دارد را بردارم وبروم... .( می بینم چرا اینقده چمدونم سنگین شده... نگو به خاطر حجم زیاد خاطره هاست...همش خاطره بود...همش...خاطره...همش...دوستی...راستی ...دوستان من کجا هستند؟روزهاشان پرتقالی باد!)

روزهاتان پرتقالی باد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:2  توسط محبوبه | 

سلام.خیلی وقت بود که تو فکرم بود که یه مطلبی در مورد میوه های بهاری بذارم.تا اینکه گذشت وگذشت ومن نذاشتم تا اخرش تابستون هم شروع شد.اکشال نداره.

راستش یکی از ویژگی های خیلی خوب بهار برای من این بوده که پر از میوه هاییه که من خیلی دوست دارم و پشت سرهم میان. با خودم گفتم خوبه ماها که این میوه ها رو که میخوریم و کلی ازخوشمزه بودنشون کیف میکنیم بدونیم خاصیت هر کدومشون چیه. به همین خاطر تو اینترنت در مورد بعضی میوه های بهاری سرچ کردم.شما هم اگه دوست داشتید بخونید و بگید که کدومش رو هم بیشتر دوست دارین. خودم که ازمیون میوه ها کلا عاشق خیار وآلوچه ام.پس از آلوچه شروع میکنم:

۱-آلوچه:

همون طور که گفتم میوه ی مورد علاقه خودمه.البته اون ترش هاش ،اون هم به همراه نمک.

رنگ این میوه ترکیبی از رنگدانه هویج است که در بدن به ویتامین آ تبدیل میشود.به همین دلیل برای درمان شبکوری ورشد بدن مفید می باشد. البته این ویتامین در انواع قرمز و زرد آن بیشتر یافت می شود.

علاوه بر این دارای ویتامین های بی وسی نیز می باشد.لذا

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:14  توسط محبوبه | 
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت .

نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم.

کسم خدا بود ، کس بی کسان

 و شما ....

 و شما :ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید.


منبع : زندانی سکوت

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:40  توسط محبوبه | 

خدایا!

به من توفیق تلاش در شکست

صبر در نومیدی

رفتن بی همراه

کار بی پاداش

فداکاری در سکوت

دین بی دنیا

عظمت بی نام

خدمت بی نان

ایمان بی ریا

خوبی بی نمود

عشق بی هوس

تنهایی در انبوه جمعیت

ودوست داشتن

بدون آنکه دوست بداند ،

                                           روزی کن...

دکتر شریعتی

 

با تشکر از http://33mohtashami.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط محبوبه | 
 

پیروزی پیروزمندانه تیم پیروز استقلال را به همه

پیروزمندان پیروز تبریک میگم.

پ.ن: یادم باشه بعدا در مورد این جمله کمی براتون خاطره بگم.

پ.ن۲: آه..واقعا سخت ودردناک است غم از دست دادن پدر آن هم در روزی که...(به پیوندهای روزانه بروید)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:3  توسط محبوبه | 
 ‏متن زیر سروده های امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای ست؛ بیت اول سروده‏ی امام (ره) و بیت بعدی سروده‏ی مقام رهبری است که در جواب آن ها آمده، تو یکی از ایمیلهام بود..برام جالب بود.

*من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم                       

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 تو که خود خال لبی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:52  توسط محبوبه | 
 

...كفش هايم كو؟! ...
دم در چيزي نيست.
لنگه ي كفش من اين جاها بود!
زير انديشه ي اين جا كفشي!
مادرم شايد اين جا ديشب
كفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن

هيچ جا اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان!
و به اندازه ي انگشتانم معني داشت...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شصت پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شصت پايم به شكاف سر كفش، عادت داشت...!

نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود .....
جيب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق
كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش مي شكند.»
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«ياد باد آن نهانش نظري با ما بود»
دوستان! كفش پريشان مرا كشف كنيد!
كفش من مي فهميد كه كجا بايد رفت
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صف هاي دراز
من در كله ي صبح، پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن و
به جایی بروم که به ان  " نانوایی " می گویند ! ...
شايد آن جا بتوان،‌نان صبحانه ي فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم....اما نه!
كفش هايم نيست! كفش هايم...كو؟!

زنده یاد کیومرث صابری 

پ.ن(دو روز بعد):امروز چه روز خوب و فرخنده ایه ... بیخود نیست تعطیله...البته اشاره مستقیم نمی کنم ها!!!!!

پ.ن۲:همیشه دوست داشتم(!) تو امتحان مدار یه سوال این باشه که با استفاده از فیلیپ فلاپ تی و دروازه های منطقی فلیپ فلاپ جی کا بسازید و من  هم بلد نباشم اونو حل کنم

 پ.ن3: بگو کجایی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:28  توسط محبوبه | 

 همه جا عكس رخ يار توان ديد:

جمعه صبح ساعت هفت و نیم به همراه فاطمه(م) و مطي(مطهره) و مرضيه ها و چند تا ديگه ازكامپيوتريهاي 84اي از خوابگاه راه افتاديم. قرار باز هم در مترو بود... خدا خيرش بده هركي اين در مترو رو ساخت...!!! اگه اين در مترو نمي بود اون وقت اين اردوهاي ما هم بي گمان شكل نمي گرفت!!!!تعدادي از بروبچ جم بودن.. فكر كنم حدود 70-80 نفر... از ce هاي 86  فرشته و لاله و پگي (پگاه) و سپيده و پريسا(خ) و من و فاطمه(م) و آمنه(ش) و زهرا(ف) بوديم... و همچنين آقايان افراسيابي و رومنا(كه بعدا به شدت از ناحبه انگشتان دست مجروح شدند) و جعفري و عباد صالحي و مجيد صالحي و عباسپور و سوهانكار و نظري و حيدري و نيكروش و شيخها و سيف الديني .خلاصه اينا بودن بروبچي كه معمولا پايه اردو هستن.

مقصدمان لالون بود. اولين بار بود كه اسمش به گوشم ميخورد... تقريبا يك يا يك و نيم ساعت در راه بوديم... از اوشون فشن و لواسون هم گذشتيم... خداييش كه اين شمال تهران عجب باصفا بود. به لالون رسيديم و از اتوبوس پياده شديم... هرچه قدر كه پيش مي رفتيم من و آمنه  بيشتر مات و مبهوت  اطرافمان ميشديم...چه بهشتي بود... اولاش كه شبيه كوچه باغ هاي روستاها بود...بعدش هم جاده خاكي... اطرافش يه عالمه گل و گياه..اون پايين هم يه رود توفنده...صداي بلبلان نغمه خوان...ديگه جاي هيچي كم نبود... (و من هم که میدیدم واقعا باید این لحظه ها رو ثبت کرد چلیک چلیک این ور اونور عکس مینداختم!)

          

 

بقيه عكس هاي اونجا رو هم ميتونين از  لينك "عكس هاي من" ببينين.

 

همه چي برامون مهيا بود كه اگه دل گرفته اي داريم يا غباري بر روحمون نشسته اينجا  بتكونيمش...خاليش كنيم و ريه رو از ابديت پر وخالي بكنيم...

ديگه از دشواريهاي راه نميگم...خودتون ديگه ميتونين تصور كنيد...خيلي راههاي صعب العبوري داشت...و به خصوص عبور از رودش ديگه هيچچي...دخترا كه فكر كنم هر كي دو سه بار تو رود افتاد..من هم يه جایي پام رو يه سنگ ليز سر خورد و شترق با كله خوردم به يه سنگ ديگه... اما واقعا خدا رو شكر كه هيچچيم نشد ....فقط يه نموره آبي شدم. يعني خيس شدم.

يه جايي هم بود يه مقداري برف جم شده بود و جالب اين بود كه زير اين برفا يه حالت تونل مانند ايجاد شده بود...چند تا از پسراي 86 اي رفته بودن اون زير و سرشون رو از زير و از لا برفا آورده بودن بالا...و صحنه جالب و بامزه اي ايجاد شد... آقاي صالحي رو صدا ميزدن كه بياد عكس بگيره از اين صحنه. حالا عباد رو صدا نزن كي بزن...عباااااااااااااد...عباد...عباد.عباد...عباد... فرياد وفغان عباد بود كه از هر كران بر مي خاست تا اينكه بالاخره جناب عكاس افتخار داده  تشريف آوردن!

ساعت 12.5 تقريبا بود كه بالاخره دستور توقف كاروان را دادن تا ناهار بخوريم و هركي مي خواد ادامه بده و بره آبشار رو ببينه... هايداها رو خورديم.. بعد از ناهار انگار ملت تازه جون گرفته بودن ومي خواستن اين انر‍ژي رو تخليه كنن...شروع كردن دست زدن و خوندن و رقصيدن!!!!! يعني يكي از آقايون سال بالايي  به اصرار بقيه آقايون سال بالايي  بلند شد و شروع كرد رقصيدن و ملت هم دست ميزدن وخلاصه صفا ميكردن! من كه نيگاه نكردم... اما يه لحظه كه چشام به اون آقاي رقصنده! خورد ديدم خيلي ماهرانه داره هنر بروز ميده!!!!

يكي از آقايون هم  زد زير آواز و همه ساكت شدن :

 

نگارین و قد چهارشونه داری لیلا خانوم
کنار خونه ما خونه داری لیلا  خانوم

همون خونه که رو به قبله باشه لیلا خانوم

خودت مست و مارو دیوونه داری لیلا خانوم جان
لیلا لیلا لیلا

لیلا وفای تورو گردُم
ناز غمزه‌های تورو گردُم
چشم‌های سیاه تورو گردُم
راه می‌ری نازک نازک اون قد و بالای تورو گردُم وای
لیلا لیلا لیلا

دلُم می‌خواد که دلسوزم تو باشی لیلا خانم
چراغ و شمع و پی‌سوزم توباشی لیلا خانم
دلُم می‌خواد که در شب‌های مهتاب لیلا خانم
همون ماه دل‌انگیزُم تو باشی لیلا خانم جان
لیلا لیلا لیلا

لیلا وفای تورو گردُم
ناز غمزه‌های تورو گردُم
چشم‌های سیاه تورو گردُم
راه می‌ری نازک نازک اون قد و بالای تورو گردُم وای
لیلا لیلا لیلا

شتر از بارو می‌ناله ما از دل لیلا خانوم

بنالیم هر دومون منزل به منزل لیلا  خانوم
شتر ناله که اون بارم گرونه لیلا خانوم

ما هم نالُم که دور افتادم از دل لیلا خانوم جان
لیلا لیلا لیلا
..

به محض اتمام همه كف زدن براش. چون واقعا دلنشين و با حس خونده بود.

از شرح بقيه جزئيات هم صرف نظر ميكنم...فقط بگم هنگام بازگشت تقريبا نزديك همون تونل برفي بوديم كه ناگاه  دو تا گل بسيار زيبا كه اصلا نمونه اش تو اون منطقه نبود توجهمو جلب كرد...خيلي قشنگ بود.. ازش عكس هم گرفتم:

عنوان عکس: "عکس رخ یار"

خلاصه خيلي جاي باصفايي بود...بهتون توصيه ميكنم در صورت امكان ديدنش رو از دست نديد...

 

 

هر جا که روم  پرتو کاشانه تویی تو...

----------------------

 

پ.ن:                                    

اگرچه غصه كم نيست                       بخند اي گل كه غم نيست كه ره برما ببندد

                                                            

 زندگي كن عاشقانه                           تا بسازي با زمانه

عزيزا! زندگاني كم نيرزد...                   همه دنيا به يك دم غم نيرزد

غم وشادي چو بي قيمت سر آيد          دريغ از عشق گر ، آن هم نيرزد

نيرزد اي حبيبم زندگي كن عاشقانه       تا بسازي با زمانه

                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:10  توسط محبوبه | 

 

Fatal ERROR

... 

 

!!!؟

پ.ن: دیشب، "وقتی همه خواب بودند"، بی هیچ مقدمه ای دلم بیخودی گرفت… از خودم… از تو… از همه… از پشت پرده نمی توانستم آسمان را ببینم… اماحضور ستاره ها را متوجه شدم… بی انصاف دلم امان نداد… آرام گریستم و نگریستم… در خودم… در تو… در همه… هیچ کس را آبی ندیدم…

کودک دیگر می ترسید از کاج بلند برود بالا… سر سفره ها دیگر نان نبود، سبزی هم نبود، همه شکمشان را با لازانیا و پیتزا سیر می کردند… هر روز چینه ها بلند وبلندتر میشدند… وضعی بود که نارونها هم از کلاغها پول پیش و اجاره خانه می گرفتند!... زاغچه سر مزرعه افسرده بود… مهتابی اتاق خاموش بود، مگر برایتان نگفتم: آخر همه خواب بودند…هیچ رهگذری به من کهکشانی نداد…

این قافله به کجا می رفت؟نمی دانم...

دنبال کفش هایم بودم…راستی شما کفش مرا ندیده اید…؟همان که سفید است و چسبی است…! کمی هم خاکی است!!!!

و من دیشب باز هم نیافتم آنجه آرزویم بود و گفته بودی یافت می نشود...

 

                           کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست…انسااااانم آرزوست.

 

صبح  دلم هوس نان وپنیرک کرد...اما..چه کنم که پنیرم هم کپک زده بود...!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن۲: رفتیم لالون...بسیارباطراوت بود...طبیعت پرخروش وناب...دل گرفته ام انگار خوشحال شد وقتی صدای شرشر رود خروشان و چهچه بلبلان و گلها وگیاهان سر به آسمان را دید...

پ.ن ۳: منتظر اپیزود دوم سیاحت نامه محبوبه بیگ باشید...به زودی...

پ.ن ۴:

هميشه وقتي تنها و نااميد وملول

تنت،روانت،از دست اين و آن خسته ست،

هميشه، وقتي رخسار اين جهان تاريك،

هميشه، وقتي درهاي آسمان بسته ست؛

هميشه،گوشه گرمي، به نام "دل" با توست

كه صادقانه تر از هر كه، با تو پيوسته ست!

به دل پناه ببر! آخرين پناهت اوست.            

تو را جان كه تمناي توست، دارد دوست!

خب...اگه خود دل هم خسته باشه از اين واون، اون وقت  چي ميگين جناب مشيري؟؟؟!

پ.ن ۵!:

 

نگاه توست كه رنگ دگر دهد به جهان

اگر كه دل بسپاري به "مهر ورزيدن"

اگر كه خو نكند ديده ات به "بد ديدن"

 

اميد توست كه در خارزار ،كوه،كوير

اگر بخواهد صد باغ ارغوان دارد.

دلت به نور محبت، اگر بود روشن

تو را هميشه چو گل تازه و جوان دارد

...

نه آسمان، نه ستاره، نه كهكشان، نه زمان،

تو چهره ساز جهاني، تو چهره ساز جهان!

هر آنچه مي طلبي از وجود خويش بخواه!

چگونه با تو بگويد ؟

              مگر زبان دارد!

                                    بله!حالا جوابمو گرفتم جناب مشیری! 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:8  توسط محبوبه | 

توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت ؟

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود . يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد :
به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم . سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد . ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود .

پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:35  توسط محبوبه | 

1-      خانه هستم.بعد از يك ماه و يك هفته!

2-      ماهيمان مرده بعد از يكسال و دوماه!...دلمان واسش تنگوليده!حالا ديگه اون مجسمه گربه كه بالا سر تنگش گذاشته بوديم چيزي نداره كه چشاشو بهش بدوزه...با حال زار يه كنجي كز كرده..تو چشاش احساس دلتنگي واسه ماهي كوچولوش رو مي بينم!فكر كنم شبا خواب ماهيشو ميبينه!

كابوس

 

3-      تكرار آخرين قسمت شهريار رو مي ديدم:آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟؟

4-      من نميدونم چرا هر وقت ميرم مدرسه و معلما منو مي بينن بهم ميگن چه بزرگ شدي!!! من؟ بزرگ شدم؟؟؟؟من؟؟؟؟محبوبه ...؟؟؟

5-      نميدونم شنبه كلاس حل تمرين مدارمونو بپيچونم يا نه؟‌شنبه گذشته همه بچه ها انگار پيچونده بودن..يارو اومده تو كلاس...هيشكي نبوده..فكر كن...چه حالي شده..خب..تقصير ما چيه..وقتي خوب توضيح نميدي مگه ما وقتمونو از سر راه آورديم كه بياييم سر كلاست بنشينيم؟؟؟

6-                                                      من رشته الفت  تو پاره ميكنم

                                           شايد گره خورد به تو نزديك تر شوم...

 

     نام عكس: گره

    عكاس : آقاي عباد صالحي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط محبوبه | 
پاییز ، مزرعه

زردي گندمزار

مترسك مي دانست تا او باشد

كلاغ ها از گرسنگي مي ميرند

فردايش مترسك خود را كشته بود

او تازه كلاغ ها را فهميده بود.

فرزانه روستايي

------------------

ذهن پوشالی اش او را مترسک کرده
دیگر کار از کار گذشته است
.
.
.
مترسک ها هرگز نخواهند فهمید که خدا روزی رسان است...

همید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:7  توسط محبوبه |